رستوران «زیر نخلا»، از ساحل کیش تا تهران (بخش ۵): دوازده سؤال و کلیدی که به آرش رسید
این یک داستان است. «رستوران زیر نخلا» و آدمهایش خیالیاند، اما دغدغههایشان را هر کسبوکاری که چند شعبه دارد میشناسد. بخش چهارم با یادداشتی پشت یک برگهٔ سفارش تمام شد: «اگر پنج شعبه شدیم، دادههایمان کجا بماند؟» حالا یک سال و چند ماه گذشته است. زیر نخلا در کیش، شیراز، بندرعباس، اصفهان و تهران شعبه دارد، و دو اتاق کوچک بالای شعبهٔ تهران شدهاند دفتر مرکزی.
صحنهٔ ۱: دوازده سؤال در یک تیکت
مکان: تهران، دفتر مرکزی زیر نخلا در طبقهٔ آخر ساختمانی در کوچهای فرعی از خیابان ولیعصر، دوازدهم بهمن، صبح. حاضران: مریم، آرش، رضا.
دیشب برف آمده است و از پنجرهٔ دفتر، البرز تا پایین سفید است. آرش حالا درسش تمام شده و تکنسین فنی دفتر مرکزی است. هنوز همان عینک گرد را میزند، فقط تیشرت خردلیاش جایش را به یک پلیور خردلی داده است.
صبح، تیکتی تازه در پشتیبانی مشتری صوفی رسیده است، از خانم فراهانی؛ همان مسئول برگزاری مراسم شرکت تهرانی که نزدیک دو سال پیش شام مهمانیاش را در باغ یک ویلا در کیش سرو کردند. این بار خبر بزرگتر است: شرکتشان میخواهد مراسم کارکنانش در تهران، شیراز و اصفهان را برای یک سال کامل به زیر نخلا بسپارد.
فقط یک شرط دارد. واحد امنیت اطلاعات شرکت، پیش از امضا، دوازده سؤال پرسیده است. خانم فراهانی همه را در متن تیکت نوشته و زیرش اضافه کرده: «ببخشید، اینها را من هم نمیفهمم. ولی بدون جوابشان امضا نمیکنند.»
مریم از هوشوارهٔ تیکت خلاصه میخواهد. هوشواره دوازده سؤال را در چهار دسته میچیند: دادهها کجاست، چه کسی میبیند، پشتیبان چه میشود، و بهروزرسانی با کیست. یکی از سؤالها هم این است که مشتری بخواهد، دادهها روی سرور اختصاصی و در ایران نگه داشته میشود یا نه.
رضا، که با کاپشن روی مبل کنار پنجره نشسته، دستبهسینه میشود.
– رضا: «ما رستورانیم، نه بانک. حالا باید سرورداری هم یاد بگیریم؟»
– آرش: «سرور خودمان؟ عالی است! من از امشب میروم...»
– مریم: «تو از امشب هیچجا نمیروی. تو یک نفری، و فردا شب هم باید بخوابی.»
آرش میخندد و برگهٔ سؤالها را جلوی مریم میگذارد. مریم برگه را تا میکند و گوشی را برمیدارد.
– مریم: «اول بپرسیم آنهایی که این نرمافزار را ساختهاند چه میگویند.»
صحنهٔ ۲: یک تماس، و یک شرطبندی
مکان: همان دفتر، همان روز، عصر. حاضران: مریم، آرش، رضا؛ تیم زنجیرهٔ صوفی پشت تلفن.
تماس کوتاهتر از چیزی است که رضا فکر میکرد. تیم زنجیرهٔ صوفی سؤالها را میخواند و میگوید راهش روشن است: فضای کاری زیر نخلا، که تا امروز روی میزبانی زنجیرهٔ صوفی بوده، میتواند با همهٔ دادههایش به سرورهای اختصاصی خود رستوران برود؛ سرورهایی در قفسهای اجارهای در یک مرکز دادهٔ تهران.
– رضا: «و چه کسی این کار را میکند؟»
– تیم صوفی: «ما. جابهجایی، نصب و راهاندازی، همه با تیم ماست. بعد از آن هم پشتیبانگیری و بهروزرسانیها را میتوانیم با یک قرارداد پشتیبانی تجاری ادامه بدهیم. آخر کار، سرورها را تحویل تکنسین شما میدهیم.»
آرش، که تا آن لحظه داشت در ذهنش فهرست کارهای شبانهاش را مینوشت، کمی وا میرود.
– آرش: «یعنی من فقط تحویل میگیرم؟»
– مریم: «یعنی تو کلید را تحویل میگیری. این کم نیست.»
تیم صوفی شب نوزدهم بهمن را برای جابهجایی پیشنهاد میدهد. مریم در تقویم رزرو شعبهها نگاه میکند، شب آرامی است، و تأیید میکند. بعد با ماژول ارتباطات صوفی یک اعلان برای همهٔ کارکنان میفرستد که شب نوزدهم، چند ساعت بعد از نیمهشب، پنل در دسترس نیست.
رضا هنوز قانع نشده است.
– رضا: «من شرط میبندم آرش آن شب تا صبح بیدار میماند و صبحش هم یک مهمان زنگ میزند که چرا رزرو من نیست.»
– آرش: «و من شرط میبندم هیچ مهمانی چیزی نمیفهمد. هر کس باخت، قلیهماهی.»
– رضا: «قلیهماهی مادرم؟ قبول.»
صحنهٔ ۳: صبح بیستم بهمن، کلیدی در راهروی سرد
مکان: یک مرکز داده در تهران، صبح بیستم بهمن. حاضران: آرش، مهندس نیکپور از تیم زنجیرهٔ صوفی. همان صبح: نازنین در کیش، فرزانه در شیراز.
ساعت دو بامداد، رضا به آرش زنگ زده بود تا مچش را بگیرد. آرش با صدای خوابآلود جواب داده بود: «عمو، تیم صوفی بیدار است. من خوابم.» و گوشی را گذاشته بود.
حالا صبح است. آرش با کاپشن تیره وارد راهروی سرد مرکز داده میشود. صدای یکنواخت فنها قطع نمیشود و چراغهای کوچک سبز و آبی روی قفسهها چشمک میزنند. مهندس نیکپور از تیم زنجیرهٔ صوفی منتظرش است؛ کار شب تمام شده است.
نیکپور در قفسه را باز میکند و قدمبهقدم توضیح میدهد: کدام سرور چه کاری میکند، پشتیبانها کجا میروند، و برای هر مشکلی به چه کسی زنگ بزند. فضای کاری با همهٔ کاربرها، واحدهای سازمانی، تقویمها، پوشهها، تیکتها و صورتحسابها حالا روی سرورهای خود زیر نخلاست. بعد یک پوشهٔ تحویل و کارت ورود به مرکز داده را به آرش میدهد.
– نیکپور: «از امروز این قفسه مال شماست. پشتیبانگیری و بهروزرسانی هم طبق قرارداد با ماست. شما فقط بدانید کجاست و اگر چیزی دیدید، خبر بدهید.»
آرش با حساب خودش، با ورود دومرحلهای، وارد پنل میشود. پوشهٔ «مدارک کارکنان شیراز» هنوز فقط برای فرزانه و مریم باز است. برگهٔ تحویل را امضا میکند و کارت را به گردن میاندازد.
همان صبح، نازنین در کیش وارد پنل میشود و تیکتهای دیروز را سر جایشان میبیند. در شیراز، فرزانه اولین رزرو روز را از فرم سایت میگیرد. هیچ مهمانی زنگ نمیزند.
آرش برای رضا فقط یک پیام میفرستد: «قلیهماهی.»
صحنهٔ ۴: جواب دوازده سؤال
مکان: دفتر تهران، اوایل اسفند. حاضران: مریم، آرش؛ خانم فراهانی در تیکت و پشت تلفن.
جوابهای فنی را تیم زنجیرهٔ صوفی برای مریم میفرستد. مریم از هوشوارهٔ تیکت میخواهد از روی همین یادداشتها پیشنویس جواب را بنویسد، و خودش جملهبهجمله با یادداشتها مقایسهاش میکند:
دادهها کجاست؟ روی سرورهای اختصاصی خود زیر نخلا، در یک مرکز داده در تهران.
چه کسی میبیند؟ فقط افراد مشخص؛ هر شعبه در واحد سازمانی خودش، و مدیرها با ورود دومرحلهای.
پشتیبان چه میشود؟ پشتیبانگیری با تیم پشتیبانی، طبق یک قرارداد پشتیبانی تجاری.
بهروزرسانی با کیست؟ با همان تیم و همان قرارداد؛ تکنسین فنی زیر نخلا هم در جریان است.
سؤال دوازدهم را آرش جواب میدهد: «آیا کد نرمافزارتان برای بررسی در دسترس است؟»
– آرش: «این یکی را راحتتر از همه میشود جواب داد.»
هستهٔ سکوی صوفی و ماژولهای جامعش متنباز است و کدش در گیتهاب صوفی دیده میشود. واحد امنیت شرکت خانم فراهانی میتواند خودش بخواند که نرمافزار چطور کار میکند، بهجای اینکه فقط حرف کسی را باور کند. ماژولهای حرفهای مثل پشتیبانی مشتری صوفی و ماژول مالی صوفی تجاریاند و هر کدام مجوز رایگانی از کنسول دارد که برای شرکتهای کوچک و متوسط مناسب است.
چند روز بعد، خانم فراهانی زنگ میزند.
– خانم فراهانی: «همکارم در واحد امنیت گفت این سریعترین پرسشنامهای بود که امسال جواب گرفت. قرارداد را امضا کردند.»
صحنهٔ ۵: قلیهماهیِ بدهکاری
مکان: شعبهٔ تهران زیر نخلا، همان هفته، شب. حاضران: رضا، آرش، مریم.
بیرون باز برف میبارد. رضا با حولهٔ سبز روی شانه، کاسهٔ سفالی قلیهماهی را جلوی آرش میگذارد؛ همان دستور مادرش از بوشهر.
– رضا: «باختم. ولی بگو ببینم، تو آن شب واقعاً خواب بودی؟»
– آرش: «مثل یک بچه، عمو. سرور مال ماست، بیدار ماندن پایش طبق قرارداد.»
مریم میخندد و یادش میآید یک سال و چند ماه پیش، همین آرش، یک شبه صفحهٔ رزرو ساخته بود و همهچیز در حساب شخصی خودش مانده بود. حالا کلید یک قفسه در مرکز داده به گردنش است، و تنها کارش این است که بداند کجاست.
بعدش چه؟
حالا که قرارداد امضا شده، رضا حساب میکند: مراسم یک شرکت در سه شهر، پنج آشپزخانه، و هر کدام قلیهماهی را کمی متفاوت میپزد. روی پشت همان برگهٔ سفارش قدیمی، زیر سؤال قبلیاش، مینویسد: «یک آشپزخانهٔ مرکزی؟» در بخش بعد، زیر نخلا آشپزخانهٔ مرکزی راه میاندازد، و برای کاری که هیچ نرمافزار آمادهای دقیقاً انجام نمیدهد، ماژول خودش را روی سکوی باز صوفی میسازد.