رستوران «زیر نخلا»، از ساحل کیش تا شیراز (بخش ۴): شعبهٔ دوم و اسکله‌ای که شیراز ندارد

نوشته دستیار هوشمند صوفی

این یک داستان است. «رستوران زیر نخلا» و آدم‌هایش خیالی‌اند، اما دغدغه‌هایشان را هر صاحب کسب‌وکاری که شعبهٔ دوم باز کرده می‌شناسد. در بخش سوم، رستوران یاد گرفت پول مهمانی‌ها را درست بگیرد. حالا پاییز است و رضا دیگر نمی‌تواند به آن جملهٔ شب مهمانی فکر نکند: «در شهر ما جایی مثل این نیست.»

صحنهٔ ۱: باغی در قصرالدشت و سه شرط

مکان: شیراز، یک خانه‌باغ قدیمی در کوچه‌ای فرعی نزدیک بلوار چمران و کوچه‌باغ‌های قصرالدشت، ششم مهر، عصر. حاضران: مریم، رضا، فرزانه.

همه فکر می‌کردند نازنین به شیراز می‌رود. خود نازنین هم همین فکر را می‌کرد، تا شبی که مادرش گفت: «کیش بی تو چه کند؟» نازنین ماند. و مریم و رضا با دو چمدان و یک فهرست بلند به شیراز آمدند.

خانه‌باغ سال‌ها رستوران بوده و حالا خالی است. حیاطی سنگ‌فرش دارد با حوضی کوچک و چند درخت نارنج، ایوانی آجری و سالنی که بوی رنگ تازه می‌دهد. هوای عصر مهر هنوز گرم است، اما سایهٔ درخت‌ها خنک.

زنی با روسری زرشکی و عینکی که با بندی به گردنش آویزان است، در حیاط قدم می‌زند و کف را با نوک کفش امتحان می‌کند. فرزانه پانزده سال مدیر یکی از باغ‌رستوران‌های قدیمی شیراز بوده است. همهٔ شهر او را می‌شناسند؛ از ماهی‌فروش‌های دروازهٔ کازرون تا اتحادیه.

– رضا: «ماهی را از بوشهر می‌آوریم. شب بار می‌زنند، صبح اینجاست.»
– فرزانه: «ماهی را حل می‌کنیم. من نگران ماهی نیستم، آقا رضا. من سه شرط دارم.»

مریم دفترچه‌اش را باز می‌کند.

– فرزانه: «یک: کارکنان شیراز را خودم انتخاب می‌کنم و شیفت‌هایشان با خودم است. دو: مدارک بچه‌های من، کارت بهداشتشان، قراردادشان، جایی نباشد که هر کسی در کیش ببیند. سه: هر روز صبح از کیش زنگ نزنید ببینید چه خبر است. اگر می‌خواهید بدانید، بیایید ببینید.»

رضا به مریم نگاه می‌کند. مریم لبخند می‌زند.

– مریم: «شرط سوم سخت‌ترین است. ولی قبول.»
– فرزانه: «و یک چیز دیگر، که شرط نیست، قانون است. اینجا کیش نیست. تا پروانهٔ کسب از اتحادیه نیاید و تأییدیهٔ بهداشت نگیریم، هیچ دیگی روی گاز نمی‌رود. و هر کس به غذا دست می‌زند، کارت بهداشت معتبر می‌خواهد.»

روز افتتاح را همان‌جا، کنار حوض، می‌گذارند: بیست‌وپنجم آبان.

عصر پاییزی در حیاط سنگ‌فرش یک خانه‌باغ قدیمی در شیراز؛ زیر درخت‌های نارنج و کنار حوضی کوچک، فرزانه با روسری زرشکی و کت بلند خاکستری تیره با دست ایوان آجری را نشان می‌دهد و مریم با روسری فیروزه‌ای و رضا با پیراهن سفید به حرفش گوش می‌دهند؛ نور طلایی از لای برگ‌ها می‌تابد.

صحنهٔ ۲: ساعت پنج صبح، کدام اسکله؟

مکان: شیراز و کیش، چهاردهم مهر، ساعت پنج و ده دقیقهٔ صبح. حاضران: فرزانه (در خانه‌اش در شیراز)، مریم (در کیش)، و میلاد، گارسون تازهٔ شعبهٔ شیراز.

یک هفته پیش، مریم هشت نفر از کارکنان تازهٔ شیراز را به فضای کاری رستوران در سکوی صوفی اضافه کرده بود. با عجله، و با همان نقشی که کارکنان کیش دارند. فکر کرده بود: «بعداً مرتبش می‌کنم.»

ساعت پنج صبح، یادآوری همیشگی تقویم کیش می‌رسد: «اسکلهٔ صیادی؛ لنج‌ها برگشته‌اند.» این بار به گوشی هشت نفر در شیراز هم.

میلاد، که دیشب تا دیروقت در حیاط کاشی‌ها را تمیز کرده، با چشم نیمه‌باز در گروه گفت‌وگوی شیفت می‌نویسد: «ببخشید، کدام اسکله؟ ما شیرازیم!» چند دقیقه بعد، کسی از کیش جواب می‌دهد: «امروز یخ را کی می‌آورد؟» و گروه شیفت کیش، با هشت عضو تازه از شیراز، به هم می‌ریزد.

ساعت پنج و ربع، تلفن مریم زنگ می‌زند.

– فرزانه: «صبح بخیر. این همان چیزی بود که گفتم.»
– مریم: «می‌دانم. تقصیر من است. پرونده‌های مالی و پوشهٔ مدارک کیش را نمی‌بینند، چون آن‌ها از اول فقط برای افراد مشخص باز بود. ولی تقویم و گروه شیفت کیش را می‌بینند. ظهر درستش می‌کنیم. با هم.»
– فرزانه (بعد از مکثی کوتاه، می‌خندد): «میلاد می‌پرسد اسکله را تا افتتاح می‌سازید یا نه.»

صحنهٔ ۳: دیوار جدا، جوی مشترک

مکان: گفت‌وگوی تصویری؛ مریم پشت پیشخوان رستوران در کیش، فرزانه روی ایوان خانه‌باغ در شیراز، همان روز، ظهر. حاضران: مریم، فرزانه.

مریم صفحهٔ تنظیمات فضای کاری را باز می‌کند و فرزانه از آن سو نگاه می‌کند.

– مریم: «سؤال این است: شیراز یک فضای کاری جدا بخواهد یا نه؟»
– فرزانه: «جدا یعنی دو تا سامانه، دو تا سایت، دو تا حساب‌وکتاب؟ نه. من فقط دیوار می‌خواهم.»

پس شعبهٔ شیراز در همان فضای کاری، یک واحد سازمانی تازه می‌شود، و کیش هم واحد خودش را دارد:

  • هر شعبه، تیم خودش. هشت نفر شیراز از گروه کیش بیرون می‌آیند و عضو واحد «شعبهٔ شیراز» می‌شوند. فرزانه مدیر این واحد است.

  • هر شعبه، تقویم خودش. با تقویم صوفی، شیراز تقویم سازمانی خودش را دارد؛ با شیفت‌ها، رسیدن بار ماهی از بوشهر، و موعدهای اتحادیه و بهداشت. یادآوری اسکلهٔ صیادی فقط به کیش می‌رسد.

  • هر شعبه، گروه گفت‌وگوی خودش. با ماژول ارتباطات صوفی، گروه «شیفت شیراز» ساخته می‌شود و گروه «شیفت کیش» دوباره مال کیش است.

  • مدارک هر شعبه، در پوشهٔ خودش. پوشهٔ «مدارک کارکنان شیراز» فقط برای فرزانه و مریم باز است. نه کارکنان کیش، نه حتی رضا.

  • ورود دومرحله‌ای برای مدیرها. فرزانه، مریم و رضا با رمز و یک مرحلهٔ دوم وارد می‌شوند.

  • آن‌چه مشترک است، مشترک می‌ماند. یک سایت، یک نام، یک رنگ، یک منوی پایه. مریم و رضا هر دو واحد را می‌بینند.

فرزانه کمی فکر می‌کند.

– فرزانه: «در قصرالدشت، هر باغ دیوار خودش را دارد. ولی آب همهٔ باغ‌ها از یک جوی می‌آید. این همان است.»
– مریم: «و اگر یک روز شیراز آن‌قدر بزرگ شد که جوی خودش را خواست؟»
– فرزانه: «آن روز حرفش را می‌زنیم.»

مریم یادداشت می‌کند: شعبه‌ای که بزرگ شود، می‌تواند فضای کاری جدای خودش را داشته باشد. فعلاً یک فضای کاری کافی است.

صحنهٔ ۴: صفحه‌ای که بوی دریا می‌داد

مکان: همان گفت‌وگوی تصویری، دو روز بعد، عصر. حاضران: مریم، فرزانه، و رضا که وسط کار از آشپزخانه سر می‌زند.

سایت رستوران یک قالب دارد و یک نام. حالا شیراز صفحهٔ خودش را می‌خواهد. مریم در ماژول وب‌سایت و وبلاگ صوفی، از روی قالب صفحهٔ کیش یک صفحهٔ تازه می‌سازد و از هوشوارهٔ ویرایشگر می‌خواهد: «برای شعبهٔ شیراز یک معرفی کوتاه و گرم بنویس.»

هوشواره پیش‌نویس می‌دهد. خط اولش این است: «شامی کنار دریا، با نسیم خنک غروب.»

فرزانه با صدای بلند می‌خندد.

– فرزانه: «نزدیک‌ترین دریا به ما، بوشهر است. نزدیک سیصد کیلومتر آن‌طرف‌تر.»

مریم پیش‌نویس را تأیید نمی‌کند. در «دستور» هوشوارهٔ سایت، یک خط اضافه می‌کند: «برای صفحه‌های شیراز از دریا ننویس؛ از حیاط، درخت‌های نارنج، و راه ماهی از بوشهر تا شیراز بنویس.» پیش‌نویس دوم این است: «زیر درخت‌های نارنج یک خانه‌باغ در قصرالدشت، ماهی جنوب؛ همان که صبح از بوشهر رسیده.» فرزانه دو کلمه‌اش را عوض می‌کند. مریم تأیید می‌کند. هوشواره پیشنهاد داد؛ آن‌ها تصمیم گرفتند.

بعد نوبت منوست، و اینجا دعوا جدی‌تر است.

– فرزانه: «قلیه‌ماهی را برای شیرازی‌ها کمی ملایم‌تر کنیم. و کنار ماهی، سالاد شیرازی. برای دسر هم فالوده.»
– رضا: «قلیه‌ماهی ملایم؟ مادرم اگر بشنود...»
– فرزانه: «پس دو تا: قلیه‌ماهی بوشهری، همان دستور مادرتان، و قلیه‌ماهی ملایم. بگذاریم شیراز خودش انتخاب کند.»
– رضا (بعد از مکثی طولانی): «اسم من فقط روی اولی.»
– فرزانه: «قبول. و اسم رستوران؟ من گفته بودم "زیر نارنجا".»
– مریم: «اسم مشترک است. ولی صفحهٔ شیراز هر چه بخواهد از نارنج بگوید.»

منوی شیراز روی همان قالب سایت و با همان نام و رنگ ساخته می‌شود؛ منوی پایه یکی است و چند غذای شیرازی فقط در صفحهٔ شیراز آمده است.

پایین صفحهٔ شیراز، مریم با ماژول فرم‌ساز صوفی همان فرم رزرو کیش را کپی می‌کند و در صفحه جا می‌دهد. فقط یک فرق دارد: هر رزرو از این صفحه، در تقویم رزرو شعبهٔ شیراز می‌نشیند، نه کیش. فرزانه اولین رزرو آزمایشی را خودش ثبت می‌کند و می‌بیند که در تقویم شیراز آمده است.

صحنهٔ ۵: کارت بهداشت ابراهیم، هفتهٔ رضا و صبح بازرسی

مکان: آشپزخانهٔ تازهٔ شعبهٔ شیراز، هجدهم آبان، صبح زود. حاضران: فرزانه، ابراهیم آشپز شعبهٔ شیراز، رضا، و بازرس بهداشت.

در تقویم شیراز، فرزانه همهٔ کارهای پیش از افتتاح را با موعد و یادآوری گذاشته است: تأیید کد پستی، کد اقتصادی، گواهی آموزش اصناف، ثبت درخواست تأییدیهٔ بهداشت، و تحویل مدارک به اتحادیه. کنار هر نام در فهرست کارکنان، تاریخ اعتبار کارت بهداشت هم هست. برای کسانی که با غذا کار می‌کنند، این کارت شش ماه اعتبار دارد.

دو هفته پیش از بازرسی، یادآوری‌ای به گوشی فرزانه و ابراهیم رسیده بود: «کارت بهداشت ابراهیم، بیستم آبان تمام می‌شود.» ابراهیم کارتش را از کار قبلی‌اش داشت و یادش رفته بود. همان هفته برای تمدید رفت.

رضا هم هفتهٔ شلوغی داشت؛ نیمی در کیش، نیمی در شیراز. شب پیش از بازرسی، از هوشوارهٔ تقویم پرسیده بود: «سه‌شنبه صبح می‌توانم شیراز باشم؟»

هوشواره تقویم شخصی و تقویم‌های هر دو شعبه را نگاه کرد: «سه‌شنبه ساعت پنج صبح در کیش اسکلهٔ صیادی دارید. اگر دوشنبه عصر بروید، سه‌شنبه ساعت هشت در شیراز آزادید. یادآوری اسکله را می‌شود به حسن سپرد.» رضا یادآوری را به حسن داد و سفر دوشنبه را تأیید کرد. هوشواره پیشنهاد داد؛ رضا تصمیم گرفت.

حالا ساعت هشت صبح است. بازرس بهداشت آشپزخانه را می‌گردد: کف، دیوارها، سینک‌ها، جای نگه‌داری ماهی که تازه از بوشهر رسیده. بعد می‌پرسد: «کارت بهداشت کارکنان؟»

فرزانه تبلتش را باز می‌کند. پوشهٔ «مدارک کارکنان شیراز» است؛ همان که فقط او و مریم می‌بینند. کارت هر نفر با تاریخ اعتبارش آنجاست. کارت تازهٔ ابراهیم هم.

بازرس چند نکته یادداشت می‌کند و سر تکان می‌دهد. وقتی می‌رود، ابراهیم نفسش را بیرون می‌دهد.

– ابراهیم: «اگر آن یادآوری نبود، امروز باید توضیح می‌دادم.»
– فرزانه: «پانزده سال این فهرست روی یک کاغذ پشت در آشپزخانه بود. هر بار که کسی در را محکم می‌بست، می‌افتاد.»
– رضا: «و حالا؟»
– فرزانه: «حالا در را هر چقدر می‌خواهید محکم ببندید.»

صبح زود در آشپزخانهٔ استیل و تازهٔ شعبهٔ شیراز؛ فرزانه با روسری زرشکی تبلتی را در دست دارد و به بازرسی که کنار سینک یادداشت می‌نویسد نگاه می‌کند، ابراهیم آشپز با کت سفید کنار صندوق‌های ماهی روی یخ ایستاده و رضا از درگاه نگاه می‌کند؛ نور سرد صبح از پنجرهٔ بالای دیوار کاشی‌شده می‌تابد.

صحنهٔ ۶: شب افتتاح زیر درخت‌های نارنج، و کاپشنی آبی

مکان: حیاط شعبهٔ شیراز، بیست‌وپنجم آبان، شب؛ و صبح فردا پشت پیشخوان رستوران در کیش. حاضران: فرزانه، مریم، رضا، میلاد، ابراهیم، مهمانان؛ و صبح فردا نازنین در کیش.

عصر نم‌نم باران آمده و سنگ‌فرش حیاط زیر چراغ‌ها برق می‌زند. شب‌های آبان شیراز خنک است؛ مهمانان کاپشن به تن دارند و کنار بخاری‌های بلند حیاط می‌نشینند. بوی ماهی کبابی با بوی خاک باران‌خورده قاطی شده است.

بیشتر رزروها از صفحهٔ شیراز آمده‌اند و در تقویم رزرو شیراز نشسته‌اند. میلاد اسم‌ها را از روی تبلت می‌خواند و مهمانان را سر میز می‌برد.

یک خانوادهٔ شیرازی سفارش می‌دهند: یک قلیه‌ماهی بوشهری و یک قلیه‌ماهی ملایم. وقتی ظرف‌ها خالی برمی‌گردد، رضا هر دو را نگاه می‌کند. هر دو تمیز است.

– رضا (آرام، به فرزانه): «مادرم نباید بفهمد.»

صبح فردا، ساعت هشت، نازنین در کیش تیکت تازه‌ای می‌بیند. همهٔ پیام‌های سایت هنوز به یک جا در پشتیبانی مشتری صوفی می‌رسد. پیام بلند است و کمی پراکنده. نازنین از هوشوارهٔ تیکت خلاصه می‌خواهد:

«مهمان دیشب شعبهٔ شیراز، میز کنار حوض. کاپشن آبی پسرش جا مانده. پرسیده جمعه حیاط را برای تولد دوازده‌نفره می‌شود رزرو کرد یا نه.»

نازنین خلاصه را با پیام اصلی مقایسه می‌کند؛ درست است. تیکت را به تیم شعبهٔ شیراز ارجاع می‌دهد. چند دقیقه بعد، میلاد کاپشن آبی را از جالباسی ایوان پیدا می‌کند. فرزانه جواب می‌دهد، با عکس کاپشن، و نشانی فرم رزرو صفحهٔ شیراز برای جمعه.

در کیش، نازنین تیکت را دیگر نمی‌بیند. لازم هم نیست. تیکت پیش کسانی است که کاپشن را پیدا کرده‌اند.

شب افتتاح در حیاط خانه‌باغ شعبهٔ شیراز پس از باران؛ سنگ‌فرش خیس زیر ریسه‌های چراغ گرم برق می‌زند، مهمانان با کاپشن کنار بخاری‌های بلند حیاط سر میزها نشسته‌اند، رضا سینی قلیه‌ماهی را می‌آورد و فرزانه و مریم کنار ایوان آجری ایستاده‌اند و لبخند می‌زنند؛ درخت‌های نارنج و یک حوض کوچک در پیش‌زمینه.

صحنهٔ ۷: اگر روزی شیراز بزرگ شد

مکان: ایوان شعبهٔ شیراز، صبح بیست‌وششم آبان، پیش از باز شدن؛ آرش با گفت‌وگوی تصویری از تهران. حاضران: فرزانه، مریم، رضا، و آرش روی صفحهٔ گوشی.

آرش از شب افتتاح عکس دیده و زنگ زده است.

– آرش: «زن‌عمو، شنیدم یادآوری اسکله به شیراز رسید!»
– مریم: «همه شنیده‌اند. حتی بازرس بهداشت.»

فرزانه که تا حالا ساکت چای می‌خورد، سؤالی می‌پرسد که مریم انتظارش را نداشت.

– فرزانه: «آقا آرش، شما برنامه‌نویسید. من در رستوران قبلی دیدم که برنامه‌ای را که یک شبه ساخته بودند، بعد از یک سال کسی جرئت نداشت دست بزند. این یکی چه فرقی دارد؟»

آرش اول می‌خندد، بعد جدی می‌شود.

– آرش: «من هم یک بار یک شبه با هوش مصنوعی صفحهٔ رزرو ساختم. برای امتحان یک فکر، عالی بود. ولی برای کار هر روز رستوران، یکی باید جواب بدهد که چه کسی چه چیزی را می‌بیند، پشتیبان کجاست و به‌روزرسانی با کیست. حالا فکرهایم را این‌طور امتحان می‌کنم، و کار واقعی را روی سکوی صوفی می‌سازم.»

– فرزانه: «و اگر روزی شیراز آن‌قدر بزرگ شد که خودش شرکتی شد؟ می‌توانم شعبه‌ام را بردارم و ببرم؟»

مریم و رضا به هم نگاه می‌کنند. سؤال خوبی است، و جوابش خوب‌تر:

  • شعبهٔ بزرگ، فضای کاری خودش. وقتی شعبه‌ای بزرگ شد، می‌تواند از واحد سازمانی به فضای کاری جدای خودش برود؛ با تیم، تقویم و پرونده‌های خودش.

  • کد هسته باز است. هستهٔ سکوی صوفی و ماژول‌های جامعش متن‌باز است و کدش در گیت‌هاب صوفی دیده می‌شود. یعنی شیوهٔ کار نرم‌افزار رازی نیست و هر برنامه‌نویسی می‌تواند ببیند و رویش بسازد.

  • ماژول‌های حرفه‌ای، با مجوز رایگان. ماژول‌های حرفه‌ای مثل پشتیبانی مشتری صوفی و ماژول مالی صوفی تجاری‌اند، اما هر کدام مجوز رایگانی از کنسول دارد که برای شرکت‌های کوچک و متوسط مناسب است. شعبهٔ تازه هم از همان‌جا شروع می‌کند.

– فرزانه: «پس دیوار هست، در هم هست.»
– رضا: «و کلید دست خودمان.»

بعدش چه؟

شب افتتاح، رضا روی پشت یک برگهٔ سفارش چیزی نوشته بود. مریم امروز صبح پیدایش کرد: «بندرعباس؟ اصفهان؟ تهران؟» زیرش، با خط ریزتر: «اگر پنج شعبه شدیم، داده‌هایمان کجا بماند؟» در بخش بعد، زیر نخلا آن‌قدر بزرگ شده که فضای کاری‌اش را به سرورهای خودش می‌برد؛ و می‌فهمد سرور خودی، کسی را می‌خواهد که پشتیبان‌گیری و به‌روزرسانی را جدی بگیرد.

در حال اتصال مجدد

اتصال به سرور قطع شد. در حال پیوستن دوباره.

در حال اتصال مجدد

تلاش قبلی ناموفق بود. کمی بعد دوباره تلاش می‌شود.

0s · 1 / 30

اتصال مجدد انجام نشد

صفحه را دوباره بارگذاری کنید یا اتصال را دوباره امتحان کنید.

نشست پایان یافت

این نشست دیگر در دسترس نیست. برای ادامه صفحه را دوباره بارگذاری کنید.

نشست متوقف شد

سرور این نشست را متوقف کرد. برای ادامه، ادامه را انتخاب کنید.

ادامه نشست انجام نشد

صفحه را دوباره بارگذاری کنید یا ادامه را دوباره امتحان کنید.