یک پیام کوتاه در ۱۹۹۱
تابستان ۱۹۹۱ است. در دانشگاه هلسینکی، دانشجوی ۲۱ سالهٔ رشتهٔ رایانهای به نام لینوس توروالدز بیشتر وقتش را پشت یک رایانهٔ شخصی میگذراند که با پردازندهٔ ۳۸۶ کار میکند؛ پردازندهای که آن روزها تازه و توانمند به شمار میآمد. او با سیستمعاملی آموزشی به نام مینیکس کار میکند که استاد دانشگاهی به نام اندرو تننباوم برای آموزش دانشجویان نوشته بود. مینیکس برای یادگرفتن عالی بود، اما محدود بود و توروالدز میخواست از همهٔ توان دستگاهش استفاده کند.
برای همین شروع کرد به نوشتن چیزی از آنِ خودش. ابتدا برنامهای کوچک بود که فقط دو کار را همزمان پیش میبرد؛ سپس کمکم رانندهٔ دیسک، سامانهٔ پروندهها و بخشهای دیگر به آن افزوده شد. بیآنکه نقشهٔ بزرگی در کار باشد، آن برنامهٔ کوچک داشت به «هسته»ی یک سیستمعامل تبدیل میشد؛ یعنی همان بخشی که میان سختافزار و برنامهها قرار میگیرد و منابع را تقسیم میکند.
پیامی که همهچیز را آغاز کرد
در ۲۵ اوت ۱۹۹۱، توروالدز در گروه گفتوگوی اینترنتی گروه گفتوگوی ویژهٔ مینیکس، جایی که کاربران مینیکس دور هم جمع میشدند، پیامی کوتاه نوشت. موضوع پیام این بود: «بیشتر دوست دارید چه چیزی را در مینیکس ببینید؟» او نوشت که در حال ساختن یک سیستمعامل رایگان برای رایانههای ۳۸۶ و ۴۸۶ است و با فروتنی افزود که این کار «فقط یک سرگرمی است و مثل گنو بزرگ و حرفهای نخواهد شد». در همان پیام از خوانندگان پرسید چه ویژگیهایی را دوست دارند و چه چیزهایی را در مینیکس نمیپسندند.
این جملهها امروز بارها نقل میشوند، چون آنچه پس از آن رخ داد درست برعکس پیشبینی نویسنده بود. اما ارزش واقعی آن پیام در فروتنیاش نبود؛ در «پرسیدن» بود. توروالدز محصول آمادهای عرضه نکرد. او کاری ناتمام را نشان داد و از دیگران خواست در شکلدادن به آن سهیم شوند.
از یک نفر به یک جمع
چند هفته بعد، در سپتامبر ۱۹۹۱، نخستین نسخهٔ این هسته روی یک کارساز (سرور) دانشگاهی در فنلاند در دسترس قرار گرفت. نسخهای خام بود و بهسختی کار میکرد، اما کافی بود تا کنجکاوها را جذب کند. برنامهنویسانی از کشورهای مختلف، که هرگز توروالدز را ندیده بودند، آن را روی دستگاههای خود آزمودند، خطاها را گزارش کردند و اصلاحیه فرستادند.
آنچه این همکاری را ممکن میکرد، اینترنتِ نوپای آن روزها بود: گروههای گفتوگو، رایانامه و کارسازهای پرونده. هیچ دفتر مرکزی، قرارداد یا بودجهای در کار نبود. انگیزهها ساده و انسانی بود: کنجکاوی، لذت حل مسئله و میل به داشتن ابزاری که خودشان بتوانند درونش را ببینند و تغییرش دهند. سیستمعاملهای تجاری آن زمان گران بودند و کدشان در دسترس نبود؛ این پروژه برعکس، درِ آشپزخانه را به روی همه باز گذاشته بود.
توروالدز هم نقش تازهای پیدا کرد. او دیگر فقط نویسندهٔ کد نبود؛ داور هم بود. باید تصمیم میگرفت کدام اصلاحیه پذیرفته شود و کدام نه، و چرا. این نقش «نگهدارنده»، که در قسمتهای بعد بارها به آن برمیگردیم، از همین ماههای نخست شکل گرفت.
نقطهٔ عطف
نقطهٔ عطف این قسمت، لحظهای است که یک پروژهٔ شخصی، بیآنکه کسی تصمیمش را گرفته باشد، به کاری جمعی تبدیل شد. توروالدز مالک کد بود، اما ارزش پروژه دیگر فقط در کد او نبود؛ در آدمهایی بود که دورش جمع شده بودند. چهارده سال بعد، در ژوئیهٔ ۲۰۰۵، خود او با شوخی نوشت که «این چیز کمی بزرگتر و حرفهایتر از آن شد که در ابتدا تصورش را میکردم».
درسی برای کسبوکارها
کار ناتمام را زود به کاربران واقعی نشان دهید. بسیاری از شرکتها تا روزی که محصول را «کامل» بدانند، آن را پنهان نگه میدارند؛ در حالی که پرسیدنِ «چه میخواهید؟» در مرحلهٔ ابتدایی، هم خطاها را زودتر آشکار میکند و هم کاربران را به شریک تبدیل میکند.
دوم اینکه فروتنی در ادعا، اعتماد میسازد. توروالدز وعدهٔ انقلاب نداد؛ گفت سرگرمی است. همین صداقت باعث شد دیگران بدون انتظارهای نادرست وارد شوند و آنچه دیدند، از آنچه شنیده بودند بهتر باشد.
سوم اینکه نقش رهبر در پروژههای جمعی بیش از آنکه «انجام همهٔ کارها» باشد، «انتخاب درست» است: پذیرفتن پیشنهادهای خوب، رد مؤدبانهٔ پیشنهادهای ضعیف و توضیح دلیل هر دو.
در قسمت بعد: هستهٔ توروالدز بهتنهایی سیستمعامل کاملی نبود. قطعههای گمشده را گروه دیگری، با انگیزهای کاملاً متفاوت، سالها پیش ساخته بود. و یک تصمیم کوچک دربارهٔ «مجوز» در اوایل ۱۹۹۲ سرنوشت همهچیز را عوض کرد.